باز هم با هم خندیدیم
یادم هست حدود نصف ترم اول دانشگاه گذشته بود که آمدید تذکر جدی دادید که “شما جای خواهر منی, من به خاطر خودت می گم… شما خیلی می خندی… برایِ خودت خوب نیس…نمی گی دیگران چی فکر می کنن؟”
… و ما شما و آن “دیگران” را به اقصی نقاطمان گرفتیم و خندیدیم. باز هم خندیدیم و خندیدیم.
دوستانمان گفتند: سطحی است، نبودیم و خندیدیم.
استادمان گفت: سبک سر است، همیشه می خندد…نبودیم و خندیدیم
سر دفاعمان هم خندیدیم ، نه به ریش شما. نه به ریش آن دیگران. فقط خندیدیم.
گفتند نمی فهمد، فهمیدیم ولی باز هم خندیدیم… باز هم خندیدیم…
…خنده کنان راهی فرنگ شدیم ، مامور فرودگاه نگاهی کرد و پرسید : تو کجائی هستی؟ چه قشنگ می خندی… و باهم خندیدیم…
…با خنده استخدام شدیم ، ترفیع رتبه گرفتیم ، می خندیدیم که رئیس سرش را بالا کرد و گفت: چه خندۀ قشنگی داری! همکارم پرسید : تو همیشه اینقدر خوش خنده ای؟ و باز هم با هم خندیدیم.
در کنار همه خندیدیم ، مردم کوچه ، عابران و رهگذران هم. همه شان…
…و من هنوز می خواهم بدانم چرا شما با من نخندیدید؟ آن موقع که خنده هایم از روی عادت نبود…
آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa

دسته بندی


آذر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۷ ب.ظ
نمی دانم چرا هر گاه لبخندی بر گوشه لبانم می خواهد نقش ببندد، روزگار آن را برایم در نطفه خفه می کند، می گوید لازم نیست بخندی، تو را چه به خندیدن، همان در پیتی باش که قبلا بودی، تو مدت هاست که این گونه ای ، دیگر خنده هایت را خاک گرفته، و باز مرا سکوتی دردناک فرا می گیرد.
می گویم آخر این چه رسمی است، کی می توانم لب بگشایم ولی جوابم سکوت است و سکوت
من نیز می خواهم بدانم ، واقعا می خواهم بدانم، چه رمزی در این سکوت نهفته است، چرا دهان خنده هایم باید بسته باشد،
فقط می دانم ای روزگار، خنده ام را می توانی از من بگیری ولی دلم را هرگز….
میثم
آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۲ ب.ظ
خدا به سر شاهده ما که خیلی خندیدیم!!!
آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۷ ب.ظ
…این خنده از روی عادت هم خیلی دو پهلوئه ها!!!
آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۰ ق.ظ
آذر ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۰ ب.ظ
آخرین بار کٍی از ته دل خندیدیم؟
دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۰ ق.ظ
چقدر این نوشته قابل حس است
دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۵ ق.ظ
چرا شما با من نخندید؟