می بینمت که توی آشپزخونه اون خونه دنج داری چای درست می کنی و از کارها و برنامه هات با آن ادبیات مسحور کننده برایم تعریف می کنی. از ایده ها و خلاقیت هات، از دانسته هات، از دیده هات و از نادیده های من حرف می زنی طوری که بعد احساس می کنم که من همشون رو دیدم و مست می شوم از طوری که با کلمه ها بازی می کنی چه اهمیت دارد دیده باشم یا نه …یا که از قبل می دانستم یا نه !
خودم رو می ببینم که کنارت نشستم و داریم مثل همیشه وراجی می کنیم و تو چطور از هر مزخرفی با آن نگاه جادویی ات به زندگی معجزه می سازی. انگار راه که می رویی، حرف که میزنی؛ رنگ می پاشی روی دیوارها، روی خیابانها، روی آدمها… رنگی ام می کنی، خوشم می آید! همه خوششان می آید. این است که نمی توانند ساده از کنارت بگذرند. حتی اگر کور رنگی داشته باشند باز هم خوششان می آید. بیشترشان نمی فهمند داری رنگی شان می کنی، داری زندگی رویشان می بارانی اما خوششان می آید از چیزی که نمی فهمند چیست وفقط می دانند می خواهند کنارت باشند با تو حرف بزنند به تو گوش بدهند…
آدمهای زیادی در اطراف زندگیت می آیند و می روند، دور می شوند، گمت می کنند، گم می شوند، اما فراموشت نمی کنند. لکه رنگی که سهم هر کدامشان است می ماند گوشه قلبشان یا لبه ی پیراهنشان ….
با هم قدم می زنیم، می رقصیم، کنارت راه می روم، کنارت می خوابم، چای می خورم، حرف می زنم، ناله می کنم ، و غر می زنیم و غر می زنیم و می خندیم به زندگی و هی رنگی می شوم، رنگی تر، رنگارنگ می شوم. به رنگها نگاه می کنم، به معجزه هایی که از هیچ می آفرینی نگاه می کنم، به تو نگاه می کنم؛ به این همه درد که چنین زیبا که چنین کامل زندگی اش می کنی…
پستوی خاطرات هنوز روشن است، پر از جمله های ساده ای که فقط تو می توانی یک طوری بگویی شان که انگار بزرگترین رازهای زندگی را داری در گوشم نجوا می کنی ….دستمالی بر می دارم ، می دانم اگر خاکها را، گرد و غبار ها را پاک کنم؛ رنگهایت را، خوابهایت را، خنده هایت را، تکه کلامهایت را” تو” را به همان شفافی قبل می بینم، حس می کنم….
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
یکی از دوستانش(دوستان سهراب) تعریف می کرد : روزی سوار بر جیپ سهراب در حوالی کاشان می رفتیم دست در داشپورت کردم و چند بسته سیگار و کبریت دیدم
با حیرت از سهراب پرسیدم: تو که سیگار نمی کشیدی!.
سهراب همانطور که رانندگی می کرد با تاسف خاصی گفت: روزی در اطراف دشت های نطنز می رفتم ، از دور کشاورزی را دیدم که زیر تیغ آفتاب با زمین مشغول بود به فکر افتادم مقداری میوه که با خود داشتم برای مرد کشاورز ببرم.
ماشین را کنارجاده گذاشتم و با یک بغل شوق مسیری را که نسبتا طولانی بود پیمودم تا به
مرد کشاورز رسیدم بعد از احوال پرسی میوه ها را نثارش کردم ولی کشاورز با بی میلی نگاهی کرد و گفت :سیگار داری؟
با شرمندگی گفتم : نه ولی میوه هست
کشاورز گفت : نه دستت درد نکند خیلی خسته ام دلم سیگار می خواست.
و من خیلی متاسف شدم
حالا این سیگارها که می بینی به این امید در ماشین گذاشته ام که شاید گذشته را جبران کنم
از کتا ب کوچک سهراب
محمود نامنی
کیان حجازی
شهریور ۹م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa