HodaYa.ir
شهر در امن و امان است آسوده بخوانید…!!!
شهر در امن و امان است آسوده بخوانید…!!!
شهر در امن و امان است آسوده بخوانید…!!!

Unpredicted Event

broken_vase

برای شکستن نیامده بود

اگرچه لیوانی از روی دیوار افتاد و شکست

هنوز هم می گویم

بــا د

برای شکستن نیامده بود!


*خرداد ۲۷م, ۱۳۸۹ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * ۲ دیدگاه


سفر

Voyage

از سفر بازگشته ام

سفر از من باز نمی گردد

.

.

.


*فروردین ۲۰م, ۱۳۸۹ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۲ دیدگاه


امسال

this - year

و حالا پاشنه کفشت را  از روی این سطر بردار

می خواهم چیزی شبیه خودم بنویسم…


*فروردین ۲م, ۱۳۸۹ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * یک دیدگاه


My Bithday

Birthday

بارانی مورب
در نیمروزی آفتابی.
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها امروز روز میلاد من است
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده اند…


*اسفند ۴م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * ۴ دیدگاه


Beyond the windows

window

وقتی چمدانم را می‌بستم
با خودم گفتم
پشت این چاردیواری
کوچه‌های بسیاری است که من
حساب درخت‌ها و پرنده‌هایش را ندارم.
اینجا فقط نمک‌گیر ِ همین شمعدانی‌ام
که آن هم دل خوشی ندارد
از این هوای دودزده
به مادرم گفتم
پشت این پنجره
کوچه‌های بسیاری است هنوز
که مرا بارها عاشق کند،
مردان غربی
شرقی
آسیایی
بالاخره یکی مرا از رو خواهد برد.

.
.

حالا مدت‌ها ست
آن طرف چاردیواری‌ام
و لبخندهای رنگی بسیاری هم دیده‌ام
ـ سفید
گندمی
شکلاتی ـ
اما هیچ کدام
مرا پابند ِ هیچ کوچه‌ای نکرد.
.

.

دوست ترکی دارم اینجا
که می‌گوید
وقتی همه‌ی دارایی چمدانت
خاطراتی ست
که هر جا که می‌رسی
می‌سپاریش به صفحه‌ی گم‌شده‌های روزنامه‌ی شهر
دیگر از مردان شرقی و غربی و آسیایی
چه کاری ساخته است!؟


*اسفند ۱م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * ۲ دیدگاه


زنانگی

Woman

ترسیده ام از این زن

که وقیحانه برهنه است

در لباسهایش

.

.

.

علی محمد مودب

*بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa


Others

Others

آدم ها می گذرند
آدم ها از چشم هایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند.


*بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * یک دیدگاه


طهران کافه نادری ندارد

Picture 3

طهران کافه نادری ندارد
انار ندارد
فرهاد ندارد
طهران نوستالژی اش ته کشیده
و انگار که
ما
من و تو
نفس های آخر طهران باشیم
که چه مسلول
به بیرون گسیل می شویم
نفس بکش
هرچند
که دیگر
ما را
و طهران را
رمقی به حضور نمانده است


*دی ۲۴م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۴ دیدگاه


چشم

mountain

چشم یک روز گفت:

من در آن سوى این دریا کوهى را مى بینم که از مه پوشیده است.

این زیبا نیست؟

گوش لحظه اى خوب گوش داد ،

سپس گفت:

پس کوه کجاست؟من کوهى نمى شنوم

آنگاه دست در آمد و گفت:

من بیهوده مى کوشم آن کوه را لمس کنم،من کوهى نمى یابم

بینى گفت کوهى در کار نیست.من او را نمى بویم

آنگاه چشم به سویى دیگر چرخید،

و همه درباره ى وهم ِشگفتِ چشم،گرم ِ گفت و گو شدند

و گفتند

این چشم یک جاى کارش خراب است … !

.

.

.

جبران خلیل جبران


*دی ۲۱م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * یک دیدگاه


عزاداری

sadism

کدامین خدای سادیست ممکن است

این جماعت مازوخیست را

به بهشتش راه دهد ! ؟

با تغییر از کوته نوشت


*دی ۹م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * یک دیدگاه


شیدایی

confuse

یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر ِ سر در گم
ای واآآآآآی
ای واآآآآآی
ای واآآآآآی

.

.

.

م.ن


*آذر ۳۰م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۴ دیدگاه


باز هم با هم خندیدیم

laugh

یادم هست حدود نصف ترم اول دانشگاه گذشته بود که آمدید تذکر جدی دادید که “شما جای خواهر منی, من به خاطر خودت می گم… شما خیلی می خندی… برایِ خودت خوب نیس…نمی گی دیگران چی فکر می کنن؟”
… و ما شما و آن “دیگران” را به اقصی نقاطمان گرفتیم و خندیدیم. باز هم خندیدیم و خندیدیم.
دوستانمان گفتند: سطحی است، نبودیم و خندیدیم.
استادمان گفت: سبک سر است، همیشه می خندد…نبودیم و خندیدیم
سر دفاعمان هم خندیدیم ، نه به ریش شما. نه به ریش آن دیگران. فقط خندیدیم.
گفتند نمی فهمد، فهمیدیم ولی باز هم خندیدیم… باز هم خندیدیم…

…خنده کنان  راهی فرنگ شدیم ، مامور فرودگاه نگاهی کرد و پرسید : تو کجائی هستی؟ چه قشنگ می خندی… و باهم خندیدیم…

…با خنده استخدام شدیم ، ترفیع رتبه گرفتیم ، می خندیدیم که رئیس سرش را بالا کرد و گفت: چه خندۀ قشنگی داری! همکارم پرسید : تو همیشه اینقدر خوش خنده ای؟ و باز هم با هم خندیدیم.

در کنار همه خندیدیم ، مردم کوچه ، عابران و رهگذران هم. همه شان…

…و من هنوز می خواهم بدانم چرا شما با من نخندیدید؟ آن موقع که خنده هایم از روی عادت نبود…


*آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * ۷ دیدگاه


خط زندگی

خطوط شکسته

از دو نقطه، فقط یک خط راست عبور می‌کند؛

نقطه دیگری وارد زندگی‌تان نکنید؛

خودتان باشید و خودش !


*آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۳ دیدگاه


اختناق

closed mouth

دهانم را از چهره زردم باز کن

و به آنانی ده

که دلی برای سخن گفتن دارند و زبانی ندارند


*آذر ۱م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * یک دیدگاه


سر به ته

inverse

امشب از آن شبهایی ست
سر به ته
که پاهایم را روی بالش
و دفترو دستکم را
روی پتو پهن کرده ام
.
.
.
از آن شبهایی ست که هی صبح نمی شود
و من سر به ته
با نگاهی به اطراف می فهمم
که این روزها بسیار غمگین بوده ام
چرا که خانه پاکیزه را
ظرف چهار روز
به زباله دانی تبدیل کرده ام
.
.
.
وقتی غمگینم

بیشتر چایی می خورم

بیشتر مو هامو بو می کنم

بیشتر زانوهامو بغل می کنم و جورابامو نگاه می کنم

بیشتر چرند می نویسم

بیشتر ادای خنده در میاورم

و بسیار بسیار زباله تولید می کنم…
.
.
.
یکی از نگرانیهایم حالا
روی بالش بودن پاهایم است
که نمی دانم چرا
به این یکی که می توانم پایان نمی دهم
می دانم که مثل همیشه
خودم باید به خودم کمک کنم
مثل همیشه …

.

.

.

عکس از لویس هاین


*آبان ۲۸م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * ۲ دیدگاه


نادیده ها

never-seen

نادیده هایم را با تو تقسیم میکنم

تا در سایه عبوری دیگر

گفتار و افکارمان نیازی به وصله شدن نداشته باشند…!


*آبان ۲۴م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * یک دیدگاه


Silent No …

My Indifferent Man

کسی که من دوستش دارم
و خیلی بیشتر از خیلی دوستش دارم
هیچ هم مرا نمی‌خواهد!

خواهش می‌کنم بلند “نه” نگو

“نه” در نگاه تو است

“نه” در نیامدنت

“نه” در نماندنت

“نه” در رفتن تو است

“نه” در نبوسیدنت

فقط بلند “نه” نگو
بگذار هنوز خیال کنم
بادها برای من می‌وزند.


*آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * یک دیدگاه


شرط بندی

eve

حاضرم شرط ببندم

آنچه آدم و حوا را

از بهشت راند

نه سیب بود،

نه انگور

و نه گندم!


*آبان ۹م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۳ دیدگاه


نفس عمیق

deep-breath

نفس بکش

این هوای مَلَسِ عصرگاهی

خوشبختانه

ارث پدری هیج دَیوثی نیست…!


*آبان ۴م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * یک دیدگاه


منهای دو ۲-

unity

همه آدما می خوان

با همه آدمای دیگه بخوابن .

فعلاً اونا تا چند تا خیابون اون ور تر صف وایسادن ،

پس من می آم که با تو بخوابم

مطمئناً جای خالی ما دو تا رو حس نمی کنن !


*آبان ۱م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۲ دیدگاه


دل آدمی

reality

دل آدمی پیدا نیست
و سر انگشتانت را سیاه می کند
چون گردو اگر بگشائی و ببینی…!


*مهر ۱۳م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۳ دیدگاه


پاییزی

Autumn

ترانه ام را به خاطر بسپار

که ایهام خوشی ست از زمزمه های پاییزی

تا بعد از من بخوانی آن را

در راههایی که با هم از آنها عبور نخواهیم کرد


*مهر ۶م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۲ دیدگاه


برهنگی

I'm a Purpule Lady

باید صبور بود و
خندید
بر باد
که بیهوده می پیچد
بر لختی تن هامان
تا بپوشاندمان با هیچ

افسوس!
با این که باد پیرتر از ماست
اما
هنوز نمی داند
که عشق را حیا نیست!


*شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۲ دیدگاه


اثر لب

Lips Print

اثر لب هر کس

مانند اثر انگشت او

منحصر به فرد است


*شهریور ۲۵م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * یک دیدگاه


روزمرگی

Routine

بخشی از من ، به اجبار ، هر روز ، در آسیاب مفاهیم تکرار ، آرد می شود ، نه نان که بر باد می شود…!


*شهریور ۲۴م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * ۲ دیدگاه


صف

Queue

به صف می پیوندم
آرام پیش می رویم
از خانم جلویی می پرسم:
برای چه صف بسته ایم ؟
می گوید :
برای پیوستن به صف بعدی.
می گویم : چه مسخره !
می گوید :  من دارم به صف بعدی می رسم بعد از من نوبت توست …
به صف بعدی می پیوندم
آرام پیش می رویم…


*شهریور ۲۱م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa


Simply You…

می بینمت که توی آشپزخونه اون خونه دنج داری چای درست می کنی و از کارها و برنامه هات با آن ادبیات مسحور کننده برایم تعریف می کنی. از ایده ها و خلاقیت هات، از دانسته هات، از دیده هات و از نادیده های من حرف می زنی طوری که بعد احساس می کنم که من همشون رو دیدم و مست می شوم از طوری که با کلمه ها بازی می کنی چه اهمیت دارد دیده باشم یا نه …یا که از قبل می دانستم یا نه !

خودم رو می ببینم که کنارت نشستم و داریم مثل همیشه وراجی می کنیم و تو چطور از هر مزخرفی با آن نگاه جادویی ات به زندگی معجزه می سازی. انگار راه که می رویی، حرف که میزنی؛ رنگ می پاشی روی دیوارها، روی خیابانها، روی آدمها… رنگی ام می کنی، خوشم می آید! همه خوششان می آید. این است که نمی توانند ساده از کنارت بگذرند. حتی اگر کور رنگی داشته باشند باز هم خوششان می آید. بیشترشان نمی فهمند داری رنگی شان می کنی، داری زندگی رویشان می بارانی اما خوششان می آید از چیزی که نمی فهمند چیست وفقط می دانند می خواهند کنارت باشند با تو حرف بزنند به تو گوش بدهند…

آدمهای زیادی در اطراف زندگیت می آیند و می روند، دور می شوند، گمت می کنند، گم می شوند، اما فراموشت نمی کنند. لکه رنگی که سهم هر کدامشان است می ماند گوشه قلبشان یا لبه ی پیراهنشان ….

با هم قدم می زنیم، می رقصیم، کنارت راه می روم، کنارت می خوابم، چای می خورم، حرف می زنم، ناله می کنم ، و غر می زنیم و غر می زنیم و می خندیم به زندگی و هی رنگی می شوم، رنگی تر، رنگارنگ می شوم. به رنگها نگاه می کنم، به معجزه هایی که از هیچ می آفرینی نگاه می کنم، به تو نگاه می کنم؛ به این همه درد که چنین زیبا که چنین کامل زندگی اش می کنی…

پستوی خاطرات هنوز روشن است، پر از جمله های ساده ای که فقط تو می توانی یک طوری بگویی شان که انگار بزرگترین رازهای زندگی را داری در گوشم نجوا می کنی ….دستمالی بر می دارم ، می دانم اگر خاکها را، گرد و غبار ها را پاک کنم؛ رنگهایت را، خوابهایت را، خنده هایت را، تکه کلامهایت را” تو” را به همان شفافی قبل می بینم، حس می کنم….


*شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * ۳ دیدگاه


حکایت سهراب و سیگار

یکی از دوستانش(دوستان سهراب) تعریف می کرد : روزی سوار بر جیپ سهراب در حوالی کاشان می رفتیم دست در داشپورت کردم و چند بسته سیگار و کبریت دیدم
با حیرت از سهراب پرسیدم: تو که سیگار نمی کشیدی!.
سهراب همانطور که رانندگی می کرد با تاسف خاصی گفت: روزی در اطراف دشت های نطنز می رفتم ، از دور کشاورزی را دیدم که زیر تیغ آفتاب با زمین مشغول بود به فکر افتادم مقداری میوه که با خود داشتم برای مرد کشاورز ببرم.
ماشین را کنارجاده گذاشتم و با یک بغل شوق مسیری را که نسبتا طولانی بود پیمودم تا به
مرد کشاورز رسیدم بعد از احوال پرسی میوه ها را نثارش کردم ولی کشاورز با بی میلی نگاهی کرد و گفت :سیگار داری؟
با شرمندگی گفتم : نه ولی میوه هست
کشاورز گفت : نه دستت درد نکند خیلی خسته ام دلم سیگار می خواست.
و من خیلی متاسف شدم

حالا این سیگارها که می بینی به این امید در ماشین گذاشته ام که شاید گذشته را جبران کنم

از کتا ب کوچک سهراب
محمود نامنی
کیان حجازی


*شهریور ۹م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی عمومی | * ۲ دیدگاه


هیس!

shhhhhhhh

هیس!

همراهتان می آیم

به تان گوش می دهم

لبخند می زنم

به چشمهاتان نگاه  میکنم

هر چه بگویید

هر چه بخواهید

فقط شلوغ نکنید…

لازم باشد شوخی  می کنم

تعجب هم می کنم

قهقهه هم می زنم

در خاطرات دور هم گم می شوم

آن حسی را که میخواهید به تان می دهم

فقط شلوغ نکنید

هیس!

آرام

 شلوغ نکنید….


*شهریور ۸م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa


هنوز و همیشه

Forever

روزها می گذرند و

تو نمی گذری


*شهریور ۶م, ۱۳۸۸ توسط HodaYa
*دسته بندی مینیمال | * یک دیدگاه


« نوشته های قبلی

 
© تمامی حقوق برای HodaYa.ir محفوظ می باشد.
کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون کسب اجازه از صاحب سایت ممنوع می باشد.
نیرو گرفته از وردپرس | طراحی قالب توسط Cyrus The Great [ Aliaqua ]